تبليغاتX
كلبه عشق
 

بوسه زيباست نه براي هوس
پرنده زيباست نه براي قفس
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن
با تمام وجودکاش مي شد
اشک را تحديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد
در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد
من
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم

منغم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم

من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
حرف آخر
عاشقتم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه ي اول
كه ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
به روي يكدگر ويرانه مي كرد

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزار ليلي ناز آفرين را كوبه كو آواره و ديوانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نا بجايي،ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را ،وارونه بي صبرانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم
همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي،با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7:45  توسط شکوفه  | 

 

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تو را خواندم

کاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم

روزی که می گفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم کلامی رو

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

عشق تو بر چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفنم که می میرم گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق این بی وفایی را

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو

 

رفتی باز این دل عاشق ِ من ... بی تو نمیتونه خوب بخونه...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:51  توسط شکوفه  | 

هميشه اين كلمه رو ميشنيدم ... هميشه يه كسايي بود كه بهم بگه چرا تو عشقي نداري ... هميشه بود كسايي كه بگه عشق يعني زندگي .. ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نكردي ... ولي ميدوني بهم نگفتن اگه اسيره يكي بشي دلت ميسوزه .. بهم نگفتن اگه چشاش نگات كنه انگار تموم جونتو به اتيش ميكشن .. بهم نگفتن اگه تمومه روز رو ببينيش ولي بازم دلتنگش ميشي .بهم نگفتن ممكنه يه روز بذاره بره .. بهم نگفتن .. نگفتن كه تو پشت سرش اشك ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره ... نگفتن تو ديونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه ... نگفتن كه روزگاري ميگذره تو بهونشو ميگيري ... نگفتن اگه اون بره دلتنگه صداش ميشي .. نگفتن تو كوچه ها چشات دنبالش ميگرده .. نگفتن اگه بره .. اگه بره با يه سكه تو دستت دنباله يه تلفن ميگردي تا يه لحظه هم كه شده صداشو بشنوي .... بهم نگفتن ...! ولي ميدوني بعد رفتنت وقتي شكوه ميكردم .. وقتي اشك ميريختم .. وقتي دلتنگت بودم ... وقتي تو رو كم داشتم ... يه كلمه بيشتر بهم نگفتن : عشق اين چيزارم داره ... عشق يعني دور از معشوق بودن ..........

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:54  توسط شکوفه  | 

به نام عشق پاک تو ستاره نازم این جا رو از نو میسازم

به خاطر عشقم بر گشتم

بر گشتم تا بگم هنوزم عاشقم

عشق رو تو این مدت درک کردم

با تمام وجود احساسش کردم

آره من عاشق شدم تا ابد عاشقش می مونم

تازه معنی عشق پاک رو فهمیدم

دلم واسه این خونه تنگ شده بود

توی خونه ای که درس عشق رو از شما بهترین ها یاد گرفتم

داره عید میاد دلم نیومد دستی به سر و روی این خونه نکشم

خونه ای که یه عمر درد دلم رو به گوش شما میرسوند

یه دنیا حرف دارم براتون ولی یه دنیا افسوس که وقت گذشته رو ندارم

ولی سعی می کنم نزارم متروک بمونه

خوشحالم که دوباره پیش شما برگشتم و اینم مدیون ستاره زیبام هستم

همیشه عاشقتم ستارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:42  توسط شکوفه  | 

 

        زيبايي عشق به سكوته نه فرياد

        زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن

              عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه

              ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.

       عشق يه كويره كه عاشق تشنه با

       روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره

عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختی‌ها رو

پشت سر گذاشتي مي‌رسي به جايي كه اصلا تصور نمي‌كردي 

آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي‌ره به اميد اينكه

ببينه پشت اون كوه چيه؟ لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون

بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و

نيست نااميد و خسته مي‌شيني به اين همه راهي كه اومدي

فكر مي‌كني. البته اگه بين راه سقوط نكني.

              عشق سخن گفتن با نگاهه.

       عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

عشق تكرار افرينش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 14:12  توسط شکوفه  | 

به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو

                    خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

                   و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت

                 چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو

شنيدم بارها با ديگران بودی وليکن حيف

                شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو

چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی

                و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو

نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد

               خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو

دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

              تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو

چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم

              مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 10:36  توسط شکوفه  | 

من متهم هستم متهم به بد بودن /متهم هستم که شاید / شاید دروغی گفته باشم / شاید سلامی کرده باشم / شاید نگاهی را امیدی داده باشم / شاید در ان شعری که دارم سایه ای باشد / شاید هزاران شاید دیگر / حتی قسم خوردم /با اشکهای نازکی در چشمهای شب نخوابیدم /حتی برای چشمه بودن من متهم هستم

 

همه میگفتن درسته !

منم باور کردم چون همه میگفتن !

اما درست نبود !

و همه اشتباه گفتن !

این وسط تنها ادمی که ضرر کرد من بودم

من بودم نه همه !!

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهای من بزرگ است

و تنهای من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

امدم ماندم خندیدم  مردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 14:30  توسط شکوفه  | 

 

نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم
.

نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند
.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود
.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا

من, نمي دانم.....

نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم
.

نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.


نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم


هنوزنمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تک تک لحظه ها سخت تر است يا
...

نمي دانم شکستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شکستن قلبم
.

نمي دانم تو به من "عشق" را آموختي يا مي خواهي "نفرت" را يادم بدهي
.

نمي دانم که بگويم: "چرا آمدي؟" يا بپرسم که: "چرا رفتي؟
"

من نمي دانم, تو به من بگو..........

 

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 10:28  توسط شکوفه  | 

در ساحل دریای وجودت دلم شکسته شد.کاش می دیدی شب های

تنهایی مرا.کاش می دانستی که چه دیوانه واردوست می دارمت.

گفتند اگر تمام یک های عالم را کنار هم بگذاری به بی نهایت میرسی

من تمام آرزوهایم را روی هم گذاشتم که به تو برسم.

هیهات آرزوهای من ازیک هم کمتربود.

به سان شبگرد تنهایی, درتاریکی شب به دنبامت می گردم

می دانم دیگرنمی یابمت. این روح من است که سرگردان

برسرگورآرزوها می گردد.دلم برای ديدارت پر می کشد...کجا

و چگونه بيابمت؟ای پرنده غزل خوانم که ازبرم پرگشودی

ورفتی غم فراقت را با که در ميان گذارم هرگز فراموشت نمی کنم .

به یادت زنده هستم و به یادت می میرم.نازنینم از درد نبودنت

گریانم.بی تو دیگرتنهاترین شدم.

بی تو دلگیرم هیچ می دانی چرا ؟ چون در برم نیستی.کاش

کنارم بودی و مرحم دردهایم می شدی.

کاش هیچ گاه آسمان گرد جدایی نمی پاشید.نمی دانی چه

قدردلتنگم. درتک تک شب های تنهایم عذاب شمردن

شب های نبودنت را کشیدم .از این روزگار خسته شده ام

درد,کشیدن سخت است .از آن سخت تردرد جدایی است.

در تمام وجودم غم را حس می کنم .

همیشه دنبال آن راه و آن جاده وآن آهی میگردمکه مرا به آشیانه تو ببرد.

بی تو پاهای خسته ام را روی ماسه ها می کشم و بی هدف

کنار ساحل را پیش می گیرموهمراه دریا که تا افق دور است

تا جایی که چشم کار می کند

پیش می روم کجا می روم؟چه می خواهم از این رفتن بیهوده؟نمی دانم...

تنها می دانم که از آسمان وزمین از طبیعت و همه چیز خسته ام

خسته ام سخت نیازمند تکیه گاهی ,تکیه گاهی قوی که

سهمی از بارغم هایم را بدوش کشد

و باراشک هایم نتواند کمرش را خم کند.ای کاش مثل آسمان

بودمهروقت که دلتنگ می شدم بغض خود را می شکستم

وقطرات اشکم را نثارزمینیان می کردم.

باید غصه ها را در دل بریزم

آری باید صبور باشم.باید صبور باشم.

صبور باشم.

در سایه سارخستگی درزیریک درخت تنها و بی پناه ازحمله تگرگ

چشم انتظارتوبودم ای رفته بی خبر

نگرانم ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 10:14  توسط شکوفه  | 

 

اگه يه روز ديدي که وقتي داري رد مي شي بر مي گرده و نگات مي کنه

بدون براش مهمي

اگه يه روز ديدي که وقتي داري ميوفتي بر مي گرده و با عجله مي ياد سمتت

بدون براش عزيزي

اگه يه روز ديدي وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگات مي کنه

بدون واسش قشنگي

اگه يه روز ديدي وقتي داري گريه مي کني بر مي گرده و مياد باهات اشک مي ريزه

بدون دوستت داره

اگه يه روز ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني ترکت مي کنه

بدون عاشقته

اگه يه روز ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه

بدون ديوونت

اگه يه روز ديدي که ازنبودنت داغون شده

بدون براش همه چي بودي

اگه يه روز ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله

بدون بدونه تو مي ميره

اگه يه روز ديدي که بعد رفتنت لباس سياه پوشيده

بدون بدون تو مرده

اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن

بدون واسه خاطر تو مرده...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:30  توسط شکوفه  | 


اشک، غربت غريبي دارد. زماني جاري مي شود بي آنکه بخواهم

. تسلاي دلم مي شود بي آنکه صدايش بزنم.

آنگاه که بغض به سختي راه گلويم را مي بندد و احساس مي کنم

 که ديگر نمي توانم نفس بکشم

، درست همان هنگامي که از خودم و از همه بديهايم بيزار مي شو

م و ميخواهم با تمام وجود فرياد بکشم،

 اشک قدوم مهربان و مبارکش را بر چهره ام می نه

د تا شعله سرکش تمنايم را خاموش کند.

وقتي چشمهايم خيس اند و آيينه دلم هزار ترک برداشته است

، آرزو مي کنم که اي کاش تنها با اشکهايم مي توانستم

 بلور شکسته دلم را ترميم کنم، اما افسوس که مي دانم نمي توانم.

اشک، با همه صداقت و صفايي که دارد

 و با اينکه دلش به اندازه آسمان بي کران خدايي آبي و پاک است،

 تنها آبي است بر آتش دلم و همين داغ مرا تازه مي کند.


و من با اينکه اشک را نمي شناسم

، گريه را نمي فهمم و سکوت را درک نمي کنم،

 اين را خوب مي دانم که هرگاه دلم براي خدايي بودن تنگ شود

، مي توانم خود را به آغوش گريه بيندازم

 و هرچقدر که بخوام با اشکهايم درددل کنم.

....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:24  توسط شکوفه  | 

 

تنهايي محيطي است كه يكباره تمام افكار وحشي

به ذهن انسان هجوم مي‌آورند.

 آن‌گاه در حالي كه در اين مرداب عظيم دست و پا مي‌زنيد، فكر

مي‌كنيد كه چگونه مي‌توان خود را نجات داد

از اين سيل خروشان تنهايي و گردباد وحشي.

تنهايي محيطي است كه شايد بعضي انسانها را بترساند،

 اما بايد راهي

براي گريز وجود داشته‌باشد.

 گريز از تنهايي نه، گريز از ترس.

بعضي مي‌گويند : "تنهايي بد دردي است"

 ولي اين‌طور نيست. اگر معناي

كامل آن را بدانيد، مي‌توانيد از آن استفاده كنيد.

تنهايي محيط خوبي است

اگر ذهن خود را با خدا تنها گذاريد،

 آن‌وقت نور معرفت را حس خواهيد كرد و

عطر او در جانتان پراكنده خواهدشد. آن‌وقت مي‌بينيد

كه ديگر خودتان نيستيد.

چيزي درونتان مي‌شكند، خرد مي‌شود

و از صداي شكستن آن به‌خود مي‌آييد.

 از ته دل فرياد برمي‌آوريد.

 نه، نيازي به فرياد نيست، شما مي‌خواهيد

صدايتان به گوش فلك برسد، اما نيازي به فرياد نيست.

حتي اگر زمزمه هم كنيد خدا مي‌شنود و مي‌پذيرد. چرا ؟

به گواهي اشكهاي پاكتان كه قطره قطره

بر گونه‌هايتان مي‌چكد و چون چشمه مي‌جوشد و همچون رود

 اما بسيار كوچكتر، سرازير مي‌شود.

به گواهي دلهاي با محبتتان كه در سينه با شوق مي‌تپد.

به گواهي دستانتان كه به سوي آسمان در طلب

 رحمتش برآورده شده. او شما را خواهد پذيرفت.

آري، خواهد پذيرفت كه هميشه

در خلوت تنهايي خود مهمانش باشيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:6  توسط شکوفه  | 

روز های بودنش همه با او بیگانه بودند کسی نه شاخه گلی برایش

می اوردند نه برایش می خندیدند و نه برایش می گریستند وقتی

رفت همه امدند برایش دسته گل اوردند سیاه پوشیدند و برای

رفتنش اشک ریختند شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:17  توسط شکوفه  | 

 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه ميسوزه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه ميشکنه

يه لب هميشه بايد روش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه

يه ديوار هميشه بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه..

يه جاده هميشه بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر در گم ميشه

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه..

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه ميسوزه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه ميشکنه

يه لب هميشه بايد روش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه

يه ديوار هميشه بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه..

يه جاده هميشه بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر در گم ميشه

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:55  توسط شکوفه  | 

این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده.

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی
.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری
.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی.

حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:17  توسط شکوفه  | 

 

سلام دوستان عزیز از همه ای دوستانی که با نظرات

خودشون و کلبه حقیرانه ی مرا با ورود خودشون روشن

کردن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 14:33  توسط شکوفه  | 


به من گفتي خداحافظ و بر قنديل مژگانت

بلوار اشک جاري بود

غم تلخي ميان قصه هايت با تمام بيقراري بود

چرا با من خداحافظ

تو که گلبوته هاي شهر شادم را

زباران نگاهت باور کردي

تو که جام خيالم را

هر شب از شرابعشق تر کردي

تو که افسانه با عشق بودن را

برايم از کتاب زندگي خواندي

تو که بذر محبت را

به دشت سينه مشتاقم افشاندي

چرا با من خداحافظ

تو مهمان عزيز لحظه هاي شاد من هستي

تو همچون قصه ي شيرين عهد کودکي در ياد من هستي

خداحافظ کلامي تلخ و غمگين است

غم رفتن غمي بسيار سنگين است

خداحافظ نه

تو درياي من هستي

و من چون ماهي ام

دور از تو ميميرم

اگر رفتي سراغت را همه جا از خداي عشق ميگيرم

مرو اي بهترين حرف و کلام مهرباني ها

بيا دو خط موازي نباشيم بيا دلتنگيهايمان

را با کوچ پرستوها به دور

ترين نقطه زمين پرواز دهيم

بسرايم ودفترمانرا پراز آواز قناري کنيم

بيا با هم بمانيم که گاهي دنيا مجالي

 براي مهرباني کردن نميدهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 13:41  توسط شکوفه  | 

 

دیشب دلم گرفته بود...چشم هایم را بستم...تاریکی را دیدم...و در تاریکی تورا دیدم

هم چون مهتاب می درخشیدی

با تمام وجود...بی خیال از حرفهای مردم ...فریاد زدم

تو را من دوست می دارم

و تا بی نهایت می خواهمت.

می خواستم تورا با چشمهایم درک کنم...ای افق روشن تاریکی های من

چشمهایم را باز کردم...اما افسوس و بازهم افسوس :تورا دیگر ندیدم

مات و مبهوت...سرگشته و حیران...دنیا را برای دیدن روی ماهت هزار بار گشتم

ولی آخر چه سود؟؟؟من...من تورا دیگر ندیدم...حتی برای یک لحظه

حتی در تاریکی شبهای سرد...کاش برگردی و ای کاش برگردی.

کاش صدای سخن عشق را روز اول می گفتمت.اما...اما این بار آهی می کشم

و آهسته فریاد می زنم

تو را من دوست نمی دارم

شاید دوستت دارم جمله بدی باشد!!!شاید عشق دروغ باشد!!!گفتم شاید برگردی

هرچند دیگر مجال پشیمانی نیست...اما بازهم می گویم

من...من...تورا دوست می دارم

نمی دانم کدامین گناه من تورا این گونه رنجانده است؟؟؟کدامین

اشتباه؟نمی دانم

و باز هم نمی دانم...ولی یک جمله را بیش از پیش می دانم

من...من...تو را

من سیاهی چشمان تورا می پرستم...و گرمی دستان تورا عبادت می کنم

اما امروز حرفی را می گویمت :می مونم منتظر تا بی نهایت تا ببینم روی

ماهت.

آیا می شود؟؟؟ کاش و بازهم کاش

بی خیال

کاش ماه مهر بود...کاش این روزها فصل آغاز آشنایی ما بود

اما...تو ای ماه خرداد من...ای آخر روزهای بلند سال...ای که همچو کوه

مغروری و بی همتا

با تمام وجود

دوستت می دارم

روز اول پرسیدی مرا :زندگی چیست؟

روزها شب ها ماه ها همه جارا گشتم تا سوالت را بی جواب نگذاشته باشم.

امروز می خواهم جواب سوالت را بدهم...اما تو...پس کجایی تا بگویمت؟

جوابت یک جمله از فروغ بود

( زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو

خود را ویران می سازد)

و این آخر زندگی من است...تورا می خواهم

کاش من جای قاصدک بودم...تا پیام مهر ومحبت وعشقم را به تو می رساندم

کاش من سایه تو بودم...تاشاید وجود تورا در روزهای آفتابی درکنارخود احساس می کردم

و ای کاش...و باز هم کاش

حال : روزها می آیند...شب ها می روند...ماه ها می گذرند

اما هیچ نشانی از تو نیست

فصل کوچ سریع لحظه هاست...فصل مرگ شقایق هاست...و فصل عاشقان تنهاست

و امروز ماندن من برای توست...و بودنم به عشق توست

خسته و درمانده از ندیدنت...نه.پیامی...نه نشانی

روزها خیابان ها را برای دیدنت فرش می کنم و شب ها منتظرت می مانم

اما...تو دیگرنه هستی نه نیستی...پس کجا هستی؟؟؟

چه روزهای خوبی بود آن روزها...افسوس که زود گذشتن عادت روزهای خوب است

وصال و دیدن روی ماه تو آرزوی هرروز من است

اما من نه عاشقم نه دیوونه...فقط وفقط عاشقم و دیوونه

اما فقط برای تو ...نه هیچ کس دیگه

اما کلام آخر را بگویمت : می مانم تا روزی از روزهای خدا

دستانت را در دستانم بفشارم...و خود را در چشمان تو نظاره کنم

و به پشتوانه کلام شیرینت...تمام قله های پربرف را فتح کنم

و آخر آخر این که

تو را من دوست می دارم...تورا من دوست می دارم

دوستت دارم طلوع

تا زمانی که خورشید در آسمان طلوع می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 15:53  توسط شکوفه  | 

بنام پاکی چشمانت

دستان مرا بگیر

حسرت نمی گذارد تو را فراموش کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو میتواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و میخواهم کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا

ببینی و دستان مرا در حالی که تورا نشانه رفته اند

و

تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و یاد تو پر می شود

و بدان

تنها تو دلیل زنده بودنی

راهی ست راه عشق که هیچ کناره نیست

انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:14  توسط شکوفه  | 

عاشقت خواهم ماند ..............................بی انکه بدانی .

دوستت خواهم داشت .........................بی انکه بگویم .

درد دل خواهم گفت ............................بی هیچ کلامی .

گوش خواهم داد ...............................بی هیچ سخنی .

در اغوشت خواهم گریست....................بی انکه حس کنی .

در تو ذوب خواهم شد .........................بی هیچ حرارتی .

این گونه شاید احساسم نمیرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:35  توسط شکوفه  | 

چه کسی می گوید من باور کردم ؟ چه کسی می گوید من فراموش کردم؟چه کسی می گوید آتش

عشق در وجودم خاموش شده؟ چه کسی می گوید...

حقیقت را نمی گوید...

من هنوز باور نکردم ، من فراموش نکردم ، آتش عشق نیز هم چنان در وجودم شعله ور است.

من هنوز شبها به یادت می خوابم و روزها بخاطر دلتنگی ات می گریم ، من هنوز مثل روزهای سرد

زندگیم  به تو و خاطره هایت می اندیشم.

به آن روز سرد زمستان که باران تمام لباسهایم را خیس کرده بود و من غافل از سرمای آن روز در انتظار

آمدنت لحظه شماری می کردم.

به آن روز می اندیشم که دستان سردم را در دستان گرمت می فشردی و طوری نگاهم می کردی که

انگار اولین بار است مرا می بینی ـ همانطورنو و تازه ـ

یادش بخیر!! بهترین روزهای زندگیم گذشت من امروز اگر زندگی می کنم با یاد لحظه های با تو بودن

است ، اگر نفس می کشم به خاطر عشقی است که هنوز در وصالش می سوزم.

من هنوز باور نکردم.

...کاش آن زمان که دستش را بر شانه ام گذاشته بود ، گریخته بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:23  توسط شکوفه  | 

 

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 10:42  توسط شکوفه  | 

بگذار که در حسرت ديدار بميرم

                                        در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار بود مردن و روی تو نديدن

                                       بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

                                    در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب

                                    در بستر اشک افتم و ناچار بميرم

بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام

                                      در دامن شب با تن تب دار بميرم

بگذار شوم سايه ايوان بلندت

                                       سويت خزم و گوشه ديوار بميرم

ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست

                                        تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم

                                            بگذار بدان گونه وفادار بميرم

 

Thank You JESUS for loving me and saving me from eternal damnation...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 14:38  توسط شکوفه  | 

 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه
 
اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با
 
ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو
 
دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد.
 
ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو
 
پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و
 
محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو
 
که بالا کرد يه دل که داشت هيچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون
 
شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو
 
پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و
 
افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چشمش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو
 
گذاشت سرجایش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که
 
ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت
 
شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو
 
سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين
 
که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون
 
قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با
 
اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک
 
می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل
 
مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد
 
دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو
 
گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه
 
ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش
 
می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که
 
داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين
 
شد....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو
 
برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفت و شد و يه فرشته٬ با چشای
 
سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و
 
دست کشيد روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و
 
هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که
 
نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود.
 
نه... خيلی بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که
 
استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که
 
از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو.
 
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.

خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو
 
سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به
 
آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:50  توسط شکوفه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:38  توسط شکوفه  | 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛

بر لب کلبه ی محصور وجود،

من اگر در این خلوت خاموش سکوت،

اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم،

تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:37  توسط شکوفه  | 

فرشته ی کوچک

روزي كه تو به دنيا آمده بودي آسمان براي زمين داستاني ميگفت از آنسوي

ابرها از بالاترين جاي آسمان

از آسمان هفتم جايي كه فرشته ها غمگين نشسته بودند و زانوي غم بغل

كرده بودند روزي كه تو به دنيا

آمدي بغض ابرها آنقدر سنگين شده بود كه خشم رعد و برقي آنها را به

گريه واداشت آسمان با صداي

گريه آلودش همراه با نوازش دستهاي مرطوبش داستاني ميگفت ميپرسي

چرا در روز ميلاد تو ؟ وقت آن

است بعد از سالها كه از روز غمگين فرشته ها ميگذرد در اين روز باراني

قصه ي آسمان را همراه با نغمه ي باد براي تو تعريف كنم!

 در يك باغ سر سبز و بزرگ در بهشت فرشته هاي كوچولو همه با هم جمع

شده بودند و بازي ميكردند و

فرشته هاي بزرگتر در باغها گل ميكاشتند و آواز ميخواندند. ميان همه آن

فرشته هاي كوچولو يك فرشته

ي ناز با بالهاي كمرنگ صورتي با صداي بلند شيطنت ميكرد و آواز ميخواند

آخه او از همه شيطونتر بود و

همه او را دوست داشتند.ناگهان فرشته ي تولد او را صدا كرد و گفت :‌خدا با

تو كار دارد بايد به پيشش

بروي فرشته ي كوچولو خوشحال شد و خنديد براي اينكه او خدا را خيلي

دوست داشت و دلش براي خدا

تنگ شده بود پس جست و خيز كنان پيش او رفت. وقتي رسيد خدا بهش

گفت سلام فرشته ي كوچولو

قشنگم براي تو يك خبر خيلي خوب دارم تو تا حالا درباره ي زمين شنيدي ؟

فرشته ي كوچولو با تعجب

جواب مثبت داد . و گفت خيلي دوست داره كه آنجا را ببيند. خدا لبخند زد و

گفت: يك پدر و مادر مهربان

ميخواهند تو را به زمين ببرند . فرشته گفت: پدر و مادر چيه؟ خدا خنديد و

گفت :‌دوستهاي مهربوني

هستند كه از تو مواظبت ميكنند وقتي بخواي گريه كني ميتوني سرتو روي

شونه هاشون بذاري و بهترين

هديه ي تو براي آنها لبخند توست . ولي فرشته ي قشنگم وقتي بري ديگه

من را نميبيني ولي ميتوني

باهام حرف بزني ولي تا سالها نميتوني به اينجا برگردي. فرشته بغض كرد و

گفت : ولي من نميخوام برم

ميخوام پيش تو باشم قول ميدم ديگه آنقدر شيطوني نكنم فقط بذار من

اينجا بمونم اگر من برم ديگه

فرشته ها رو نميبينم ديگه حرفهام را به جز تو به چه كسي بزنم چه طوري

تو را ببينم. خدا فرشته را ناز

كرد و گفت: ولي من به تو فرشته اي ميدم تا بتوني حرفهايت را به او بزني

و كساني كه تو را ميخواهند

آنقدر تو را دوست دارند كه ديگر احساس دلتنگي نخواهي كرد و هر وقت

خواستي كه با من حرف بزني

فقط كافي است دستهايت را رو به آسمان بلند كني و مرا صدا بزني و من

صداي تو را خواهم شنيد و من

هميشه مواظبت خواهم بود.من تو را به دست فرشته ي مهرباني به نام

مادر ميسپارم. مبادا كه فرشته

ات را اذيت كني و بدان كه همه ي فرشته هاي خوب و کوچک مثل تو بايد

روزي به زمين بروند پس حال  

برو و از فرشته هاي ديگر خداحافظي كن ! و بدان كه من هميشه در كنارت

هستم حتي اگر تو مرا نبيني .

بله اينگونه بود كه فرشته ي بال صورتي از همه ي دوستانش خداحافظي

كرد و به زمين آمد و با يك تيكه

ابر كوچك از آن باغ سرسبز دور شد و به زمين رسيد ولي وقتي آدم ها را

ديد نتوانست گريه نكند پس به

گريه افتاد و تنها وقتي آرام شد كه به دست فرشته ي زميني اش دادند آري

نوزاد قشنگ ما تنها در بغل مادرش آرام گرفت .

روزي كه تو به دنيا آمدي باران ميباريد ولي باران واقعي نبود گريه ي فرشته

ها بود چون يكي از آنها كم شده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:13  توسط شکوفه  | 

 
دختران اشک غمگینند
 
 
خواب یا بیداری!

روزها...نه ماهها...نه نمیدانم شاید سالها از آن روز بگذرد که نگاهم با

ژنگاهت در س کوچه ی بی کسی گره خورد از آن روز که در عالم خود با

عالم تو آشنا شدم.

آه... خواب بودم یا بیدار؟

وقتی که نگاهت میکردم و نگاهم را اسخ میدادی

خواب بوذم یا بیدار؟

وقتی که باد گیسوهایمان را در آن جشن عشق نوازش میکرد

خواب بودم یا بیدار؟

وقتی که لبانم لبهایت را با لبخند اسخ میداد

خواب بودم یا بیدار؟

و آن روز که تو را با دیگری دیدم

کابوس میدیم یا بیدار بودم؟

و آن هنگام که با دیگری بودی و مینگریستمت با شرم سرت را ایین

انداختی

شرم نگاهت...

خواب بود یا بیداری؟

و روز بعدش که با شرم و عذرخواهی نگاهت را به نگاهم دوختی و من

نگاهم را همراه با لبخند بخشش به سویت فرستادم . آن حماقت...

در کابوسهایم بود یا بیداری؟

و اینک که من نگاه عاشقم را با شاخه گل التماس به سویت میفرستم و تو

آنرا با نگاه نفرت و تیغ انزجار به سویم میفرستی در کابوسم یا بیداری؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 16:43  توسط شکوفه  | 

 
دختران عاشق همیشه غمگینند
 
 
تو نمیبینی!

تو را میخوانم...من از تو میمیرم

تو وجود من هستی...تو خونی هستی که در رگهای ناامید من میدود

تو چنان سرکشی که عشق پاک مرا نمیبینی

تو نگاهت چنان دنبال نگاههای پر زرق و برق اطرافت است که نگاه عاشق

مرا نمیبینی.نگاه پاک و ساده ی مرا که تنها از تو پاسخی برای سوسوی نا

امیدانه اش میخواهد

تو نمیبینی گریه های شبانه و ناله های هر روز مرا

تو نمبینی تلاشهای بی ثمر مرا برای شنیدن یک ثانیه صدایت

تو نمیبینی که من چه دردی میکشم

درد میکشم که از تو دورم و هیچ کس نمیتواند یاریم دهد

درد میکشم که از سمت تو تایید نمیشوم و نمیتوانم کلمات محبت آمیز تو را

گرمای پشتم قرار دهم

من میدانم تو نمیبینی که من چه تلاشی میکنم تا کسی به راز قلبم ی نبرد

تو نمیبینی...و هیچ کس نیست تا بتوانم عمق این حادثه را برایش بگویم

اکنون کسی دیگر منتظر چشمهای بی نور من نیست

کسی دلش نمیخواهد دست مرا در دست بگیرد

و کسی نمیتواند کمک کند

تو در اطرافیانت غرقی...آنها از وجود تابنده ی تو سرشارند

اما من گاه گاه باریکه های نور تو را چون تشنه ای سر میکشم و قبل از آنکه

سیراب شوم بار دیگر سایه بر من چهره می افکند

و من باز تا ابدیت پنهان در تنهایی خود فرو میروم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 16:35  توسط شکوفه  | 

به من بگو
 
همیشه با تو بودن را انکار کرده ام

همیشه انکار کرده ام که تو برای من همچون هوایی هستی که تنفس می کنم

نمی دانی چقدر در حسرت داغ تو می سوزم

می سوزم که نمی توانم حتی برای یک ثانیه در آغوشت بگیرم

دلم می خواست حتی اشکی بودم که از شادی بر گونه های زیبایت جاری می شدم

و به فاصله ی یک

ثانیه جان می باختم

به این ترتیب می توانستم صورت تو را که برایم آرزوست لمس کنم

تو را ندیده ام.....نشناخته ام.....اما همه ی وجودم هستی

شاید سالها بماند.....این حسی که احساس می کنم

دردی که احساس می کنم........غروری که از شناختن تو در وجود دارم

شاید همین فردا.....یک ساعت دیگر

شاید بعد از درس امروز فراموشت کنم

زمان مرا یاری خواهد کرد.....من در طول زمان با تو آشنا شدم

به من بگو...

چه گونه می توانم فراموشت کنم وقتی در هر قسمت کوچکی از زندگی ام تو وجود داری

به من بگو

چه گونه فراموشت کنم؟

وقتی در تک تک لحظه های عمرم و هر نقطه ی روحم نشانه ای از وجود تو نهفته است

به من بگو

چه گونه انکار کنم عشقی که می دانم حقیقی ست

چه گونه وجود تو در ابتدا و انتهای سرنوشتم را انکار کنم؟

چه گونه بر طعنه های هر دقیقه ی دوستان نزدیکم طاقت بیاورم؟؟؟؟

به من بگو.......

چرا نمی توانم تا ابد با یاد تو تنها باشم.........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 16:19  توسط شکوفه  |